سلام مهربان خدای من

سرم با دیگران گرم است دلم با تو

ستیای من به دنیا اومدی 

و دنیای زیبای ما زیباتر شد

نوشته شده در جمعه 22 شهریور1392ساعت توسط زهرا|

خدایا بهترین ها رو برامون مقدر کن

تو این شب های عزیز و بابرکت......

نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1392ساعت توسط زهرا|

ممنون............
نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1392ساعت توسط زهرا|

گذر زمان رو اصلن متوجه نشدیم،

فک میکنیم همه چیز از ما دوره و هنوز همون دختر بچه و پسر بچه 20 سال پیشیم 

پدر . مادرامونم 20، 30 سال به سنشون اضافه شده.. . . .

اینو الان به خودم اومدم که دیدم تو 2،3 سال دوتا از دوستام پدرشونو از دست دادن

خدایا سایه همه پدر و مادرا رو رو سرمون نگه دار مخصوصن پدر . مادر خوب خودم.

نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1392ساعت توسط زهرا|

خدایا ازت ممنونم که نذاشتی گناهی رو مرتکب شم که فکرش دهنم رو آزار میداد

چیزی رو که میخواستم از خودم بگیرم و الان نعمت اون رو دارم کم کم می فهمم

ما آدما یه وقتایی معنی حکمت تو رو متوجه نمی شیم   . . . .


نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1391ساعت توسط زهرا|

امشب متوجه شدم تو زندگیم عقب افتادم

یه تصمیم هایی رو اشتباه گرفتم و یا دیر. . .

وافراد دور و برم و می بینم و .. . .

چی بودم و چی شدم....

نوشته شده در شنبه 9 دی1391ساعت توسط زهرا|

سکوت نیمه شب من پر معناست....

نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1391ساعت توسط زهرا|

احساس کسی رو دارم که انگار

با یه کف گیر کل اعتقادات مذهبی و سیاسیم رو زیر و رو کرده

خیلی از دست خودم عصبانیم

نوشته شده در شنبه 4 آذر1391ساعت توسط زهرا|

خدا جون بی تعارف و بدون شعار میگم

به توجهت احتیاج دارم گاهی وقت ها اینقدر از خودم لجم می گیره

دوست دارم بدونم اون لحظه تو چه حسی بهم داری.

بهم توجه کن دیگه.....

(گاهی لازمه آدم بشه عین یه بچه 5 ساله)

نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1391ساعت توسط زهرا|

کاش میشد عین فیلم ها چند وقتی، جای افرادی با شرایط دیگه زندگی میکنن میبودیم

تا رنج ها و حتی خوشی و لدتی که اون افراد تجربه می کنن مدتی بچشیم.

نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور1391ساعت توسط زهرا|

زهرا

برای چندمین بار ، از رو ظاهر افراد قضاوت نکن....


نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1391ساعت توسط زهرا|

بعد این همه سال زندگی بده که تازه
آدم فرق یه دوست واقعی و دوست معمولی رو بدونه
نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1391ساعت توسط زهرا|

دلم واسه شیطنت های جوونیم تنگ شده!!

یکی نیست بگه مگه چند سالته که اینو میگی

یکی هم نیست بگه مگه ما چند سال زنده ایم که هی بخاطر سنمون و رشته خاص و همسر و ..

هی حواسمون باشه که نه زشته. بده. این و رعایت کنم و.....

دلم واسه ۷ سال پیش تنگه وقتی بهم میگفتن زلزله....

همیشه تو دوران دانشجویی میگفتم دوست ندارم برگردم به کودکی هر دوره قشنگی خودشو داره

پس پیش میریم و لذت میبریم و اما حالا...

دیگه نمیخوام برم جلوتر باید بگم ایست من پیاده میشم. همین جا و حتی به قبل....

نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1391ساعت توسط زهرا|

خدایا

احساس تنهایی من به خاطر دوری از توست

نوشته شده در جمعه 12 خرداد1391ساعت توسط زهرا|

خدایا تا نعمتی رو از دست ندیم قدر نعمت هاتو نمیدونیم و

میگیم فقط به من که لطف نداشته همه دست دارن، پا دارن، چشم ،......

امیدوارم این از دست دادن همیشگی نشه

و با حسرت به دویدن دور و بریام نگاه نکنم ....


نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت توسط زهرا|

یه وقتایی میبینی اونهایی که به قول بعضیا بهشون میگن "داهاتی"

از نظر انسان دوستی

می ارزن به 100 تا آدم کت شلواریی پشت میز نشین مغرور بی فرهنگ...

پی نوشت:

منظورم آدمایی هستن که تو رو از بالا می بینن و کاش خودشون واقعا جایگاهی داشتن ...

امروز با هر دو گروه برخورد داشتم

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت توسط زهرا|

یادش به خیر کودکی

وقتی یه چیزی از خدا میخواستیم از ته دل و خالصانه بود،

کلاس پنجم که بودم از ته دل از دعا کردم و حتی واسش نماز حاجت خوندم! که تیزهوشان قبول شم

که قبول شدم

اما الان که میخوام بعد 15 سال یه امتحان دیگه رو تجربه کنم تا خود مشهدم رفتم اما روم نشد دعا کنم

خدا همون خداست چرا بازم ازش کمک نمی خوام؟ چرا اینقدر نا امیدم

این هفته امتحانمه شما واسم دعا کنید .......

نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت توسط زهرا|

خیلی زود رنج شدم...

وشکستنی

نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت توسط زهرا|

بعضی وقتها یه چیزایی هرچند به نظر بعضیا ساده و کوچیک آدمو آروم میکنه.......

ممنون خدا جون

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت توسط زهرا|

تو سخت ترین شرایطم

وقتی اطرافیانت بهت میگن داری اشتباه میکنی

وخودت هم میدونی اشتباهه اما بریدی و باز هم با لجاجت

انجامش میدی.......

آرومم کن مهربان ترین

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت توسط زهرا|

کمی فقط کمی آروم تر.........

نوشته شده در پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت توسط زهرا|

به مرزی رسیدم که خودمم حال خودمو نمی فهمم

خدایا کمکم کن این دلتنگی کمرنگ تر شه یا قابل تحمل

یه وقتایی که آدم تو خونه خودش کنار پدر و مادر و خواهر و برادر

احساس  تنهایی و دلتنگی میکنه و دوست داره بشکنه از درون و همه چیزو بریزه بیرون

و آروم بگه آخیششششششش.....

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت توسط زهرا|

تا حالا شده به خودتون بگید: اااااااااه چقدر من بد شانسم باز فلان جا هیچی نبردم بین این ۱۰۰  نفرم چیزی نبردم

فلانی ماشین برد

اون یکی لب تاب برد

یکی دیگه دوچرخه و............

 

اما تا حالا گفتین:خدایااااااااا شکرت که قرعه ی این بیماری صعب العلاج به من نیفتاد؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت توسط زهرا|

 هر چی تایپ کردم پاک شد

شاید نباید اینقدر عصبانی می بودم

نوشته شده در دوشنبه 19 دی1390ساعت توسط زهرا|

دلم گرفته و دوست دارم با کسی حرف بزنم......
نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت توسط زهرا|

خودم میدونم بدجور ازت فاصله گرفتم.

نمونه اش محرم امسالم که اصلا شور و حال هر ساله رو نداشت

نمونه اش اینکه دیگه نمی یام اینجا بنویسم.

(راستی خدا جونم شده واسم تا حالا نظر بذاری؟)

منو فراموش نکن دارم صدات میکنم..........

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت توسط زهرا|

خدایا

بهم کمک کن و یه انگیزه درست حسابی و توان واسه درس خوندن

باید امسال قبول شم

زهرا چند بار به خودت بگو باااااااااااید.......

نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1390ساعت توسط زهرا|

بهترین روز زندگی من نیمه شعبان امسال بود.

خدایا شکرت بابت این همه لطف

نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر1390ساعت توسط زهرا|

چقدر امشب برای گفتن حرف دارم

اما انگار برای شنیدن گوشی ندارم.....

نوشته شده در دوشنبه 13 تیر1390ساعت توسط زهرا|

حوصله هیچ فعالیتی رو ندارم.........

به این که نمیگن پوچی؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت توسط زهرا|


آخرين مطالب
»
»
»
»
» تقدیر
»
»
»
» 5ساله میشویم...
»
Design By : Pars Skin